دو سه سالی هست که با این غزل ناصر حامدی حدیث نفس میکنم:
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریهام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آینهها را به رخ من نکشید این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبیتر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است، زمینی نشوید فقط ... از حال زمین بیخبرم نگذارید |