شاعرمسلک
  
 سید هادی حسینی چاوشی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
دوشنبه 30 مهر 1386
باور نمی‌کنم

آدم نمی‌داند در برابر حرف‌های مردان درباره‌ی زنان و بالعکس چه‌طور موضع بگیرد. می‌شود باور کرد که از تجربه‌ی درستی حرف می‌زنند؟ آن‌هم وقتی که اظهارنظرهای مردانه و زنانه این‌همه با هم فرق دارد. مثلاً این را ببین: «مهشید که تقصیری نداره. تنها گناهش اینه که دیگه از تو خوشش نمی‌آد. خب این طبیعیه. این‌طور چیزا برای زَنا پیش می‌آد.» این‌طور چیزا؟ پیش می‌آد؟ به همین سادگی؟ تازه می‌دانی این دیالوگ را از کجا آورده‌ام؟ مال هامون داریوش مهرجویی است. که در سینمای ایران به آدم‌حسابی و متفکر بودن معروف است.

شاید بگویی خب لزوماً هرچه در یک دیالوگ فیلم می‌آید، نظر مستقل نویسنده یا کارگردان نیست. ولی رفیق! وقتی آقای مهرجویی به‌عنوان یک کارگردان درست و درمان در یک فیلم رئال این دیالوگ را می‌آورد، احتمالاً منظورش این است که مردم این‌طوری حرف می‌زنند -و لابد فکر می‌کنند.

این قضیه مختص مردان نیست. از آن طرف، بیشتر حرف‌های زنان در مورد مردان را هم نمی‌شود زیاد جدی گرفت. هرچند زنان در داستان‌ها و فیلم‌هایشان بیشتر به خودشان می‌پردازند و دنیای زنانه را تصویر می‌کنند، اما هروقت سراغ مردان می‌روند، از تجربه‌هایی حرف می‌زنند که لااقل من -به‌عنوان یک مذکر ثابت‌شده!- هیچ‌وقت حسشان نکرده‌ام.

نتیجه‌ی اخلاقی: در تنظیم روابطت با جنس مخالف، زیاد به ادبیات و سینما اعتماد نکن. قهرمان‌های فیلم‌ها -حتی اگر شخصیت کاملاً مثبتی داشته باشند- همیشه راست نمی‌گویند.


 
سه شنبه 24 مهر 1386
ما
نه.

 
پنجشنبه 19 مهر 1386
...

Photo by Akif Hakan Celebi

... که یک کرشمه تلافیّ صد جفا بکند


 
یکشنبه 15 مهر 1386
تو بگو معرفی وبلاگ

این وبلاگ را دقایقی است که پیدا کرده‌ام. مطمئن نیستم، ولی گمانم از طریق میرزا پیکوفسکی به این کشف نائل شدم! نویسنده‌ی این وبلاگ، علی‌نامی است «ویژه.» رفقای نزدیک (مسعود جان! از جمله با توام!) می‌دانند که از به‌کاربردن این‌طور الفاظ چقدر احتراز می‌کنم، ولی اینجا، جایش است. این آدم باعث شد که منِ ازغذاهیچی‌نفهم، کاملاً سرِ ذوق خوردن -و حتی پختن- بیایم. حیف که اسباب آشپزی نداشتم و کتاب مستطاب نجف دریابندری را هم هنوز نخریده‌ام، وگرنه همین شبانه دست‌به‌کار می‌شدم. چنان پرجزئیات و ریزه‌ریزه غذاهای خورده و رستوران‌های رفته -و نرفته!- اش را شرح داده که انگار می‌کنی هم‌الآن از سرِ میز بلند شده‌ای. لامذهب غذا نخورده، غذا زندگی‌کرده! قدرت نگارشش به‌کنار.

تازه این تعریفِ غذاها (به‌معنایِ واقعیِ تعریف، که می‌گویند باید جامع و مانع باشد،) بخش کوچکی از «ویژگی» این آدم است. برایت نمی‌گویم چطور برداشته «گیس» محسن نامجو را تکه‌تکه تحلیل محتوا کرده، تا خودت بروی بخوانی.

خلاصه که حسابی مرا سرِ حال آورد. آن‌قدر که باعث شد بعد از دو سال رتبه‌ی اول «وبلاگ‌هایی که می‌خوانم» را عوض کنم و Alibi را بگذارم آن بالا. از خطای فاحشش در انکار «چه‌کسی باور می‌کند رستم؟» -که برایم شدیداً محبوب و پر از خاطره است- هم می‌شود گذشت. گفتم که، آدم ویژه‌ای است.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 78115


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها