دبیرستانی که بودم، یکی از رفقا اینطور تعریفم کرده بود: هادی فقط بلد است شعر بخواند و غصه بخورد. یادم است که آن موقع از این توصیف دلگیر شدم. حالا اما، اینروزها و بهویژه بعد از تنهاشدنم، میفهمم که آن رفیق گرچه مرا زیاد نمیشناخت، ولی اینیکی را درست گفته بود.
حالا دیگر خودم هم میدانم که غم و غصه بهم میسازد. حتی اگر عشق را هم دوست دارم، به خاطر غصهخوردنِ بعد از شکستش است؛ بعد از ازدستدادنش. وگرنه من که مردِ عشقورزی و عاشقانگی نبودهام هیچوقت. همیشه عشقم را پیش خودم ورزیدهام و به معشوق هیچ نگفتهام. در تنهاییهایم با معشوق دست در آغوش کردهام و شب به روز رساندهام، اما در دیدار فقط...
بگذریم. تو که خودت میدانی؛ باقی هم، بگذار ندانند... |