شاعرمسلک
  
 سید هادی حسینی چاوشی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 5 تیر 1387
گزارش از خاک قم

رفته بودم صداوسیمای قم که ببینم می‌شود برای روزهای بیکاریِ حوصله‌سربر تابستانی کاری پیدا کنم یا نه. با اینکه تازگی‌ها اصلاً میانه‌ی خوبی با خدا و پیغمبر ندارم، نمی‌دانم چرا تا احساس کردم ممکن است برای ورود به این قلعه‌ی فلک‌الافلاک به مشکل بربخورم، شروع کردم به سلام و صلوات فرستادن. اما بر خلاف انتظارم -که بیشتر زاییده‌ی هیبت و جبروت سردر چندده‌متری ساختمان بود، تا شکوه و جلال معنوی فضا- خیلی یلخی رفتم تو، و کسی هم به جیغی که دستگاه ایکس.ری بعد از عبور من کشید، وقعی ننهاد!

آدمی که قرار بود ملاقاتش کنم، مدیر واحد اخبار صداوسیمای مرکز قم بود و از قضا، زاده‌ی استانِ «سابقاً-رییس‌صداوسیما-و-تازگی‌ها-رییس‌-مجلس-‌پرور» مازندران. باقری نامی بود ریشو، که چفیه و لباس پلنگی‌اش را هم کنار میزش توی کاور کت‌و‌شلوارهای هاکوپیان به چوب‌لباسی آویزان کرده بود. البته جناب مدیر، اتاق اختصاصی نداشت و کل فضای تحت امر او که میز معاونش را هم در خود جا داده بود، به‌زحمت 12 متر مربع می‌شد؛ ولی خب، مدیر بود و واجب‌التعظیم.

بعد از نگاهی که همزمان از سر افسوس و تحقیر -به‌خاطر صورتِ تازه اصلاح‌شده‌ام- به‌م انداخت، دعوتم کرد بنشینم و خودش از اتاق بیرون رفت. تا برگردد، یکی از مجله‌های روی میز را برای تورق انتخاب کردم تا هم حوصله‌ام سر نرود، و هم ببینم اینجا دنیا دست کیست. اسم نشریه، «سیاحت غرب» بود و حاصلِ کار برادران پرتلاش «مرکز پژوهش‌های اسلامی صداوسیما.» ظاهراً بنا بود این مجله درباره‌ی اروپا و آمریکا و مطالعات تحلیلی مرتبط با رسانه‌های آنها باشد، اما هرچه گشتم، جز ده‌دوازده مقاله‌ی ترجمه‌ای از مجموعه‌ای از آدم‌های ناشناسِ گوشه و کنار دنیا چیزی درش پیدا نکردم. جالب اینکه موضوع مقالات هم به پراکندگی موهای صورت مامور حراستی بود که هنگام ورود به ساختمان، در حالی که تخمه‌ی آفتابگردان می‌شکست، برایم برگه‌ی ورود صادر کرد.

رفقای «مرکز» اما برای جذاب‌تر کردن مجله، مقاله‌ای درباره‌ی سربازان زن بی‌نوای ارتش آمریکا که «متاسفانه» قربانی سوءاستفاده‌های جنسی می‌شوند، در شماره‌ی اخیرشان چاپ کرده بودند، که «متاسفانه» قسمت نشد برای تنویر افکار عمومی و خصوصی‌ام بخوانمش؛ چون بعد از دوسه دقیقه کلنجار رفتن با ورِ روشنفکر وجودم، تا آمدم شروع کنم به خواندن، جناب باقری را در چارچوب در دیدم که برای شروع مذاکرات به‌سراغم می‌آمد.

مذاکراتمان البته چندان به درازا نکشید. آقای باقری -که خدا پدر و مادرش را غریق رحمت کند- واقعیت همکاری «برنامه‌ای» با صداوسیمای «مرکز» را همان اول کار تف کرد توی صورتم: «وضع پرداخت‌های ما اینجا زیاد چنگی به دل نمی‌زنه.»

- «یعنی چقدر چنگ می‌زنه؟»

- «البته بستگی به خودتون داره، ولی به ازای هر گزارش حدود چهار هزار تومن به‌تون می‌دن.»

تا بیایم پیش خودم دودوتا چهارتا کنم، خودش راحتم کرد: «بعضی از همکارها تا ماهی 300 هزار تومن هم کار می‌کنن، ولی بعضی‌ها هم دریافتی ماهانه‌شون 60 هزار تومن بیشتر نمی‌شه.»

حساب کردم که اگر روزی یک گزارش تصویری برای «سیمای نور» و یک گزارش صوتی برای «رادیو قم» تهیه کنم، حقوقم به بیش از 200 هزار تومان در ماه بالغ می‌شود! از فرط خوشحالی، هرچه سابقه‌ی‌ کاری و تحصیلی داشتم برای آقای مدیر توضیح دادم و از قم‌شناسی‌هایم برایش تعریف کردم. هرچند، این آخری زیاد به مذاقش خوش نیامد؛ آخر خودش چندسالی بیشتر در «شهر خون و قیام» سابقه‌ی سکونت نداشت.

سرانجام وقتی جناب باقری در حال دست‌دادنِ خداحافظی ازم می‌خواست که بنشینم تا برایم چای بیاورند، از او خواهش کردم خبر رد یا قبولم را ظرف دوسه روز آینده به‌م بدهد. خبری که البته پیش‌پیش «سوخته» حساب می‌شود؛ مغز خر نخورده‌ام که با این حقوق بروم زیر دست یک‌عده از خودم بی‌سوادتر کار کنم!

به‌جایش این‌روزها دارم به راه‌انداختن یک کافه‌کتاب روشنفکرانه در قم فکر می‌کنم. هرچند هنوز شک دارم بشود چنین کافه‌ای در «شهر علم و اجتهاد» تاسیس کرد؛ ولی خدا را چه دیدی، شاید آخرش هم شدیم قهوه‌چی.


 
سه شنبه 28 خرداد 1387
فکر وداع باید از روز آشنایی

تمام شد. همین چند روز پیش فصلی از زندگی‌ام را تمام کردم و دوره‌ی «پر آب چشم»ی را پشت سر گذاشتم. چهار سال تهران‌نشینی‌ام چندان خوب نبود. نه آن‌قدر خوب که بشود با افتخار ازش حرف زد. و البته نه آن‌قدر بد که لازم باشد پاک شود. (و اصلاً مگر می‌شود چیزی از گذشته را پاک کرد؟)
بگذریم. رسم است که دم رفتن، مردم از هم حلالیت می‌طلبند و برای هم آرزوهای خوب می‌کنند. من اما فقط می‌خواهم از چند بدهکاری و طلبکاری این چهار سالم حرف بزنم. راستش احساس می‌کنم بعضی چیزها بدهکارم، بعضی چیزها طلبکار.
در همین چند سال، به اندازه‌ی یک عمر نامه‌ی عاشقانه بدهکار شدم. که حتی یک‌دانه‌اش را هم ننوشتم و همه‌اش ماند و بغض شد توی گلویم. اشک را اما بدهکار نیستم. به اندازه‌ی کافی گریه کرده‌ام. رفاقت هم بدهکارم. زیاد. به بعضی‌ها آن‌قدر که اصلاً معنای رفاقت را هم مدیونشانم.
سهمیه‌ی خیالپردازی‌ام را گمانم تمام کرده‌ام. بس‌که این چند سال جای خالی بعضی چیزها را با خیال پر کرده‌ام. ولی تنهایی و غربت بدهکار نیستم. حتی شاید بیش از سهمم برداشته باشم. اما نمی‌دانم اگر لازم باشد پسش بدهم، به که باید بدهم...
به‌جز این‌ها، پدرم را هم از دنیا طلبکارم. که بدموقعی او را ازم گرفت. عدل همان موقعی که لازم بود پشتم گرم باشد. ولی خب، مگر می‌شود از روزگار انتظار خوش‌حسابی داشت؟ دنیا همین‌طور است دیگر...
نمی‌دانم چرخ روزگار بعد از این چگونه خواهد چرخید و چه‌ها بر سرم خواهد آورد. شاید دوباره روزی به این بی‌ویرانه‌ترین ویرانه‌ی ایران (همین تهران کذایی) برگشتم،‌ ولی تا آن‌موقع دلت را از من صاف کن. با تو ام! رفیق شفیق! دوست مهربان! ای که دوستت داشته‌ام و -شاید- دوستم داشته‌ای! حلالم کن. به قول آن رفیق افغانمان، محمدکاظم کاظمی، «دم سفر مپسندید ناامید مرا / ولو دروغ، عزیزان بحل کنید مرا.»
خدا بداردت، عزیز دل!


 
دوشنبه 16 اردیبهشت 1387
راست می‌گفتی رفیق

دبیرستانی که بودم، یکی از رفقا این‌طور تعریفم کرده بود: هادی فقط بلد است شعر بخواند و غصه بخورد. یادم است که آن موقع از این توصیف دلگیر شدم. حالا اما، این‌روزها و به‌ویژه بعد از تنها‌شدنم، می‌فهمم که آن رفیق گرچه مرا زیاد نمی‌شناخت، ولی این‌یکی را درست گفته بود.

حالا دیگر خودم هم می‌دانم که غم و غصه به‌م می‌سازد. حتی اگر عشق را هم دوست دارم، به خاطر غصه‌خوردنِ بعد از شکست‌ش است؛ بعد از ازدست‌دادن‌ش. وگرنه من که مردِ عشق‌ورزی و عاشقانگی نبوده‌ام هیچ‌وقت. همیشه عشقم را پیش خودم ورزیده‌ام و به معشوق هیچ نگفته‌ام. در تنهایی‌هایم با معشوق دست در آغوش کرده‌ام و شب به روز رسانده‌ام، اما در دیدار فقط...

بگذریم. تو که خودت می‌دانی؛ باقی هم، بگذار ندانند...


 
شنبه 18 اسفند 1386
اتفاقاً یادم هست که یک‌بار نوشته بودم

خب که چه؟ من نه شاعرم و نه نویسنده. هیچ هم بلد نیستم کلمات را چنان کنار هم ردیف کنم که دل هر خواننده‌ای بلرزد. ولی راستش را بخواهی، هر وقت می‌نویسم، دل خودم می‌لرزد؛ به‌خصوص وقت‌هایی که از تو می‌نویسم. بله، می‌دانم که این هنری نیست و کسی برای لرزش دل من تره خرد نمی‌کند، ولی خب، دنیای من به همین ذره‌ذره‌ها بند است و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد...

بی‌ربط ۱: محسن‌خان نامجو جایی گفته بود که «عشق اول فقط یه خاطره است.»
بی‌ربط ۲: همین محسن‌خان، همان‌جا بلافاصله افزوده بود که «عشق بعدی هماره فاجعه است.»
بی‌ربط ۳: ما آدم‌های خنده‌داری هستیم، رفیق!


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 78096


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها