کشف تازهام این است: فقر ِ
لذت. این احتمالاً یکی از دلایل ِ خالی
بودن زندگیام است. در چند روز گذشته، مرتب فکر میکردم که «از زندگیام چه میخواهم؟»
به نتیجهای نرسیدم. یعنی هرچه فکر کردم، جز اینکه بهطور کلی دلم بخواهد بهم خوش
بگذرد، چیز دیگری به ذهنم نرسید. حتی نمیدانم که چهجور خوشگذشتنی را بیشتر دوست
دارم. یک مفهوم کلیای دارم به نام لذت، و نمیدانم چطور میشود بهش دست پیدا
کرد. امشب حدس زدم شاید یکی از
دلایلش فقر ِ لذت باشد. «فقر ِ مزمن ِ لذت.» یعنی از بس از کودکی کمبود لذت داشتهام،
هنوز نمیدانم دقیقاً چی بهم لذت میدهد. از طرف دیگر، بهشدت تشنهی لذت و خوشیام.
آنقدر که نمیتوانم دنبال ِ چیزی جز آن باشم. بعد، گمانم این باعث شده به هر
دستاویز کوچکی برای ایجاد خوشی متوسل شوم. و این باعث شده اغلب به خوشیهای کوچک
و در دسترس -و حقیر؟- اکتفا کنم؛ بسکه ندید پدیدم و صبر ندارم برای عمیقتر
کردنش. و شاید همین باعث شده چیزی که ارزش ِ «دنبالش بودن» داشته باشد، برایم شکل
نگیرد. آرزوهایم کوچک شدهاند و خواستهی بلندمدتی ندارم که بخواهم برنامهریزی ِ زندگی
را به سمتش هدایت کنم. مطمئن نیستم این کشف درست باشد؛
شاید تنها یک تصویر بدبینانه باشد، در کنار تصاویر منفی دیگری که از دوران کودکی و
نوجوانیام دارم. اما بههرحال یک نظریه است. نظریهای که فعلاً دلیلی برای ردّش
ندارم.
|