شاعرمسلک
آذر 1390
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
آرشیو
موضوع بندی

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 18 آذر 1390
فقر ِ لذت

کشف تازه‌ام این است: فقر ِ لذت.

این احتمالاً یکی از دلایل ِ خالی بودن زندگی‌ام است. در چند روز گذشته، مرتب فکر می‌کردم که «از زندگی‌ام چه می‌خواهم؟» به نتیجه‌ای نرسیدم. یعنی هرچه فکر کردم، جز اینکه به‌طور کلی دلم بخواهد به‌م خوش بگذرد، چیز دیگری به ذهنم نرسید. حتی نمی‌دانم که چه‌جور خوش‌گذشتنی را بیشتر دوست دارم. یک مفهوم کلی‌ای دارم به نام لذت، و نمی‌دانم چطور می‌شود به‌ش دست پیدا کرد.

امشب حدس زدم شاید یکی از دلایلش فقر ِ لذت باشد. «فقر ِ مزمن ِ لذت.» یعنی از بس از کودکی کمبود لذت داشته‌ام، هنوز نمی‌دانم دقیقاً چی به‌م لذت می‌دهد. از طرف دیگر، به‌شدت تشنه‌ی لذت و خوشی‌ام. آن‌قدر که نمی‌توانم دنبال ِ چیزی جز آن باشم. بعد، گمانم این باعث شده به هر دستاویز کوچکی برای ایجاد خوشی متوسل شوم. و این باعث شده اغلب به خوشی‌‌های کوچک و در دسترس -و حقیر؟- اکتفا کنم؛ بس‌که ندید پدیدم و صبر ندارم برای عمیق‌تر کردنش. و شاید همین باعث شده چیزی که ارزش ِ «دنبالش بودن» داشته باشد، برایم شکل نگیرد. آرزوهایم کوچک شده‌اند و خواسته‌ی بلندمدتی ندارم که بخواهم برنامه‌ریزی ِ زندگی را به سمتش هدایت کنم.

مطمئن نیستم این کشف درست باشد؛ شاید تنها یک تصویر بدبینانه باشد، در کنار تصاویر منفی دیگری که از دوران کودکی و نوجوانی‌ام دارم. اما به‌هرحال یک نظریه است. نظریه‌ای که فعلاً دلیلی برای ردّش ندارم.


یکشنبه 6 آذر 1390
زرشک

آقاجون خیلی وقت‌ها من را می‌برد پای منبرش. اغلب به اجبار. احتمالاً علاقه‌ی مرسوم آخوندی به بهشتی‌کردن همگان، باعث این اصرار و اجبار بود. یک‌بار روی منبر حدیثی خواند به این مضمون که «مبادا خانواده‌ات، ذلیل‌ترین ِ افراد نزد تو باشند.» حدیث تکان‌دهنده‌ای بود. به‌ویژه برای من که رفتار آقاجون با خانواده‌ی خودش -یعنی من و مهدی و مادرجون- را دیده بودم. همان لحظه پیش خودم گفتم «زرشک!» بعد هم ربطش دادم به عالم بی‌عمل و زنبور بی‌عسل.

من بیشتر از بقیه‌ی اعضای خانواده عالم‌بی‌عمل‌بودن ِ آقاجون را درک می‌کردم. خیلی ساده، به‌دلیل اینکه هیچ‌کس به اندازه‌ی من برخوردهایش با مردم کوچه‌بازار و مریدها را ندیده بود، و با رفتار داخل خانه مقایسه نکرده بود. آن مهربانی و احترامی که برای پامنبری‌ها قائل بود و گاهی بعد از منبر یک‌ساعت می‌نشست حرفهایشان را گوش می‌کرد، هیچ وقت در خانه دیده نشده بود. اغلب نه‌تنها وقت، که حوصله‌ی شنیدن حرف‌های ما را هم نداشت. مادرجون حتی برای خرید یک لباس تازه مجبور بود مادرش را واسطه کند تا حرفش خریدار داشته باشد و مورد عنایت قرار بگیرد.

حالا اینها را گفتم که گناه مرده را بشورم؟ نه. چند وقتی است به وضع خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم من هم شده‌ام مثل آقاجون. خانواده که هیچ، دوستان ِ نزدیکم هم چندان پیشم عزیز نیستند. اصلاً انگار هرچه کسی به من نزدیک‌تر باشد، شانس بیشتری برای بی‌مهری دیدن دارد؛ و هرچه دورتر باشد، احتمال اینکه جواب سربالا ازم بشنود، کمتر است. این بود که خواستم بگویم، این‌روزها خودم شده‌ام مخاطب آن «زرشک»ی که به آقاجون حواله کرده بودم.


پنجشنبه 5 آبان 1390
وقتی حواست نیست

داشتم نارنگی می‌خوردم. پوست‌نازک و شیرین و خوش‌خوراک بود. من اما مثل همه‌ی چیزهای دیگر، با عجله پره‌هایش را چندتا چندتا می‌گذاشتم دهانم؛ نه توجهی به طعمش داشتم، نه رشته‌های چسبیده به پره‌ها را می‌کندم. یک‌دفعه یادم افتاد به او. که می‌گفت نارنگی را باید سر صبر و حوصله خورد. و هر وقت می‌دید دارم نارنگی‌ها را تندتند و بدون جدا کردن رشته‌هایش می‌خورم، از دستم می‌گرفت؛ خودش برایم تمیز می‌کرد و بعد می‌داد بخورم.

یاد فیلم «چه رویاهایی می‌آیند» افتادم. و فکر کردم اگر من می‌ساختمش، اسمش می‌شد «چه خاطره‌هایی می‌آیند.» به من ِ خاطره‌باز این‌جوری بیشتر می‌آمد.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 249978


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها