این لینک مدت زیادی است توی آرشیوهایم خاک میخورد. نمیخواستم همینطوری حرامش کنم؛ مثل یکی از آن لینکهای گوشهی چپ وبلاگ -که میگذارم و بعد از چند روز میرود پایین و فراموش میشود. برعکس، دلم میخواست یکجایی برای همیشه ثبتوضبط شود و بماند. میدانم که با خواندنش ممکن است هزار جور فکر و خیال دربارهام بکنی و پیش خودت بگویی «عجب آدمی شده این هادی!» ممکن است به خیلیها نسبتش دهی و ... چه میدانم، هرچه. خلاصه کنم: من این نوشته را دوست دارم. زیاد. از فرمت رابطهی بین شخصیتهاش خوشم میآید. یکجور حسرتی توش هست که -as you know- خیلی بهم میسازد. فرق چندانی هم برایم نمیکند که سیدِ ماجرا باشم یا ورنوشش. مهم این است که فکر میکنم رابطهی پرچالش و خواستنیای است. ایرما را هم بهت نمیگویم کیست، یا کی دوست داشتم باشد. میتوانی حدسهایت را داشته باشی و هر تصوری دربارهام بکنی. اصلاً میگذارمش که بروی بخوانی و ببینی «چه آدمی شده این هادی!»