شاعرمسلک
  
 سید هادی حسینی چاوشی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی
 
سه شنبه 28 خرداد 1387
فکر وداع باید از روز آشنایی

تمام شد. همین چند روز پیش فصلی از زندگی‌ام را تمام کردم و دوره‌ی «پر آب چشم»ی را پشت سر گذاشتم. چهار سال تهران‌نشینی‌ام چندان خوب نبود. نه آن‌قدر خوب که بشود با افتخار ازش حرف زد. و البته نه آن‌قدر بد که لازم باشد پاک شود. (و اصلاً مگر می‌شود چیزی از گذشته را پاک کرد؟)
بگذریم. رسم است که دم رفتن، مردم از هم حلالیت می‌طلبند و برای هم آرزوهای خوب می‌کنند. من اما فقط می‌خواهم از چند بدهکاری و طلبکاری این چهار سالم حرف بزنم. راستش احساس می‌کنم بعضی چیزها بدهکارم، بعضی چیزها طلبکار.
در همین چند سال، به اندازه‌ی یک عمر نامه‌ی عاشقانه بدهکار شدم. که حتی یک‌دانه‌اش را هم ننوشتم و همه‌اش ماند و بغض شد توی گلویم. اشک را اما بدهکار نیستم. به اندازه‌ی کافی گریه کرده‌ام. رفاقت هم بدهکارم. زیاد. به بعضی‌ها آن‌قدر که اصلاً معنای رفاقت را هم مدیونشانم.
سهمیه‌ی خیالپردازی‌ام را گمانم تمام کرده‌ام. بس‌که این چند سال جای خالی بعضی چیزها را با خیال پر کرده‌ام. ولی تنهایی و غربت بدهکار نیستم. حتی شاید بیش از سهمم برداشته باشم. اما نمی‌دانم اگر لازم باشد پسش بدهم، به که باید بدهم...
به‌جز این‌ها، پدرم را هم از دنیا طلبکارم. که بدموقعی او را ازم گرفت. عدل همان موقعی که لازم بود پشتم گرم باشد. ولی خب، مگر می‌شود از روزگار انتظار خوش‌حسابی داشت؟ دنیا همین‌طور است دیگر...
نمی‌دانم چرخ روزگار بعد از این چگونه خواهد چرخید و چه‌ها بر سرم خواهد آورد. شاید دوباره روزی به این بی‌ویرانه‌ترین ویرانه‌ی ایران (همین تهران کذایی) برگشتم،‌ ولی تا آن‌موقع دلت را از من صاف کن. با تو ام! رفیق شفیق! دوست مهربان! ای که دوستت داشته‌ام و -شاید- دوستم داشته‌ای! حلالم کن. به قول آن رفیق افغانمان، محمدکاظم کاظمی، «دم سفر مپسندید ناامید مرا / ولو دروغ، عزیزان بحل کنید مرا.»
خدا بداردت، عزیز دل!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 78116


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها